تبليغاتX
ناهور

ناهور
ناهور
السلام علیک یا اهل عاشورا
السلام علیک یا اهل کربلا

اینجا قلبی که به دنبال کربلاست...
این جا شوری که به دنبال نینواست...
اینجا تاریخ یک روز می ایستد...
اقتدا می کند به مردی که رو به آفتاب رفت....

السلام علیک یا گهواره های سرگردان...
السلام علیک یا قصه های فریاد های سوزان....
السلام علیک....

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 16:55 ] [ نعیمه درویشی ] [ ]
خوابیدم
مثل زمستانی که اصحاب کهف را خوابند
وقتی بیدار شدم
قرآن نازل شده بود

حیف که خواب مانده بودم


کربلا مصحف زنده ی قرآن بود...
اما تموم شد.. مثل همه ی روزهای قبل از عاشورا که عزادار شده بودیم.. بعد از عاشورا انگار آروم می شیم... انگار تموم می شه همه چی.. نمی دونم شاید به خاطر اینه که خیالمون راحت می شه که دیگه دین خدا تو گزند دشمن نیست.. شایدم یه باری گردنمون.. از رو دوشمون برداشته می شه و راحت...
دیروز که رفتم بیرون... یه حال پریشونی داشتم.. یه حال بی قراری... هرچند هیچ مداحی ها به دلم نشست اما دل خودم خون بود... نزده می رقصید... انقدر بغض داشتم که به بهانه ی پادرد زودتر برگشتم خونه و پریدم تی وی رو روشن کردم و دلم رفت کربلا...
همیشه می گفتم و می گم آرزومه هیچ جای این دنیا رو هم که ندیدم ندیدم اما بقیع رو ببینم... اصلا یه حس و حال غریبی دارم بقیع رو از تلویزیون می بینم...دیوانه می شم وقتی بقیع و غربت قریبش رو می بینم... انگار دور نیست... تنها نیست.... هست و نیست.... حس ش می کنم... با همه ی وجودم...

 اما دیروز دلم بدجور کربلا کربلا می کرد... داشتم بال بال می زدم... با اینکه ندیدم اما دلم می خواستم دستم برسه به ضریح عباس ... وسط بین الحرمین.... یه گوشه وایستم و فکر کنم به ضجه های زینب... به نگاه های پریشون رباب.... به وحشت بچه های عریان شده... به تازیانه های بدکاره روزگار... به خاطره های قشنگی که از بابا تو نماز ظهرش مونده بود.... به بغضی که داشت خفه م می کرد و رو به آفتاب داشت می رفتم... چقدر حرف می شه نزد... چقدر درد رو می شه حس کرد و ایثار رو با تمام وجود حس کرد....

می دون حسین برای یه بیعت و دنیا پاش به کربلا باز نشد.. اما کم دردی نیست کربلا... کم بغضی نیست عاشورا...


بعضی حرف ها و حال ها وصف نشدنیه.... امیدوارم همه مون توشه مون رو از این روزای عزیز بگیریم......
همین...

برای یه مشک آب و یه بیعت هیچ کس جونش رو نمی ده...
حرف پشت این داغه...
یکی حسین رو پیدا کنه
رو دست دشمن!!! تو فکر دشمن... حسین کجاست؟؟؟
چرا شش ماهه ش رو داد
چرا دستاشو به عباس داد
چرا حتی امانت برادر رو هم پیش فرستاد؟
اما تن به ذلت نداد؟؟؟

حرف پشت این داغه... اما باید داغ باشی تا بفهمی... باید بسوزی خاکستر بشی تا بفهمی چی شد که عاشورا تو تاریخ یعنی بایست دنیا... یعنی یه تازی تا کجا؟ تمومش کن....

 

خدایا به ما عمری بده تا بتونیم ثانیه ای بسوزیم و خاکستر بشیم....

الهی آمین 

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 17:49 ] [ نعیمه درویشی ] [ ]
بانو!!!

بانو!!! بانو!!! بانو!!!

 

چرا صدای گریه هایت... چرا دست هایت به وسعت دنیا جا ندارد؟؟؟

تشنه می افتم....

تشنه بر می خیزم...

بانو!!!

از قصه ی شب هایی برایم بگو که به دوش بابا می رفتی....

بانو صدای خسته ت... صدای دلشکسته ت را چگونه پاسخ دهم؟

 

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 17:37 ] [ نعیمه درویشی ] [ ]
کربلا تشنه ست...

کسی نیست دستم را به بین الحرمین برساند....

به دست سقا؟!!!

کربلا تشنه ست... با لب های ترک خورده...

با فریادهای زنی که خون روی صورتش خشک شده...

و با صدای گریه های دلبرکانی که چشمشان به لنگرگاه خون خیره مانده....

به آفتابی که بالا می رود و ابرهای نگاهشان است که می بارد...

کربلا تشنه ست....

دستی نیست؟!!!!

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 16:34 ] [ نعیمه درویشی ] [ ]

۱-

زمین درد می کشد

              وقتی آن قدر به چشمانت سفارش می کنی

آه نکشند

         و تنت گُر می گیرد

                     آتش به جانت می زند

که وای بر سرم...

                    وای بر سرم چه آمده

                     که این بهت نمی شکند

 

۲-

حتی خدا هم این قسمت قصه را دوست دارد

                                                  بغل کند

      با سرانگشتانش روی خط ها دست بکشد

           روی پیشانی هایی که دست بلند کرده، منتظرند

                    بشنود بوی سوختن و گریه های تشنه را

    می بینم

               دلش باران می بارد

 

۳-

اینجا تاریخ همیشه یک روز می ایستند،

                                         اقتدا می کند

به قبله ای که خدا

                     برای زمین به تصویر کشیده

          دست هایی که مردانه می افتند

                              تا باران سیرابشان کند

 

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 22:1 ] [ نعیمه درویشی ] [ ]
دو شب پیش خواب عجیبی دیدم...خیلی عجیب...
برام عجیب بود چون این تلنگر بهم خورد که من هم به این دنیا دلبستگی دارم و خیلی راحت ممکنه نتونم دل بکنم...


خواب دیدم روی دستهای تشییع کننده ها، با سه تا جنازه دیگه دارند منو می برند که دفن کنند...همه اقوام نزدیکم بودند...صدای گریه ها رو نمی شنیدم...شایدم گریه می کردند اما من نمی شنیدم...خوب حس می کردم این که داشتند روی دست ها می بردند من بودم... با تمام وجودم حسش می کردم...

سه جنازه دیگه هم با من بودند... هر سه مرد بودند... دو تاشون هندی بودند. یکی از اون ها خودکشی کرده بود و اون یکی انگار مثل من زنده بود و داشت می دید... حس می کرد... احساس کردم حتی زنده ست و داره به این جمعیت فقط نگاه می کنه... یه نگاه مات و سرد.... مرد سومی اما قاچاقچی بود...داشتند می بردندمون...

 

انگار تو یکی از صحنای حرم امام رضا بودیم...می خواستند داخل محل سربسته داخل خود حرم دفن مون کنند یا نمی دونم یه همچین چیزی...که انگار وقت نماز باشه درها رو بسته بودند... آوردندمون تو حیاط کناری و دو تا آرامگاه مانند بود که دو به دو قرار بود ما رو اون جا دفن کنند...دو تا اتاق کاهگلی شاید... یا یه همچین شکلی... با گل درست شده بود... منو یاد روستاهای محروم می انداخت... اما داخل آرامش بخشی داشت... منو با مرد هندی که خودکشی کرده بود انداخته بودند... قرار بود من در قبر کناری اون دفن بشم... دیدم اقوامم به ردیف ایستادند و غمگینند... اول اون دوتای دیگه رو داشتند دفن می کردند... من خاکی رو که روی جنازه مرد هندی که خودکشی کرده بود رو دیدم...روبروی قبر من سیستم قدیمی ام رو که دوست داشتم و حتی لپ تاپم رو هم گذاشته بودند...من نگاهم بهشون نکردم...برام عجیب بود... اما اون لحظه حس گذر رو داشتم... حس رفتن... حس اینکه مهم نیست... حس اینکه چه ارزشی دارند؟...


صدای ضجه های مرد هندی که مثل من زنده بود می اومد...داشتند دفن اش می کردند... فقط اندازه دو کاسه خاک می ریختند... از سنگ قبرم خبری نبود...فقط توی گور بودن و خاک...

 

من با تمام احساسی که داشتم حس عبور رو فهمیده بودم...داشتم حس اش می کردم...اینا رو باور نکردنی داشتم می فهمیدم...خاکی که روم باید ریخته می شد...یه لحظه صدای ضجه های مادرم فقط برای یه لحظه فکرم رو به کار انداخت...گفتم که انگار وقت اذان بود...برای همین هم برای دفن ما رو به این صحن آوردند.... نمی دونم چطور و به کی اما گفتم تا دفنم کنند برم دو رکعت نماز حاجت از طرف مامانم بخونم... گذاشتند بمونم که موندم نزاشتند هم که رفتنی ام... اینا رو که دارم می نویسم اشک تو چشمام جمع شده...حس رفتن رو و عدم تعلق رو قشنگ حس کردم... حس اینکه خدا اگر دستم رو دراز کنم دستم رو گرفته تو دستاش و می کشم بالا... یه حس خوب اطمینان و تعلق خاطری با آرامش...


وقتی روی دستا داشتم می رفتم گفتم چه خوب...الان از زندگیم، نه در حد عالی، اما اونقدر راضی هستم که اگر بگن الان باید بری تو قبر، دلم نلرزه... خداااااااااااا ... واقعا حس بریدن بود... حس عجیبی که شاید قابل توصیف نیست... گریه ام نمی اومد...می دونستم که باید برم...

شاید حتی خوشحال بودم از رفتنم... آره خوشحال بودم.... دوست داشتم زودتر برم و به آرامش برسم...


هیچی ندارم بگم..منی که سالی یکبار هم بهشت زهرا نمی رم...مراسم تغسیل، تکفین و تدفین کسی رو تا این لحظه از نزدیک ندیدم...مرگ هیچیک از عزیزانم رو خداروشکر فعلا تجربه نکردم...عجیب بود....عجیب و شاید تکان دهنده...


من اون شب مُردم تا بفهمم خدا چقدر به من نزدیکه....
[ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ] [ 12:14 ] [ نعیمه درویشی ] [ ]
درباره وبلاگ

السلام علیک یا اهل عاشورا
السلام علیک یا اهل کربلا

اینجا قلبی که به دنبال کربلاست...
این جا شوری که به دنبال نینواست...
اینجا تاریخ یک روز می ایستد...
اقتدا می کند به مردی که رو به آفتاب رفت....

السلام علیک یا گهواره های سرگردان...
السلام علیک یا قصه های فریاد های سوزان....
السلام علیک....
آرشيو مطالب
امکانات وب

امارگیر حرفه ای سایت

-----------------------------